فقه

تا

{گفتار دوم}:علائم تانیث

در ذیل مقدمه بیان شد که اصل در اشیا چنانچه جناب سیبویه گفته تذکیر است و تانیث فرع و بر خلاف اصل است و از این رو برای جدا شدن از تذکیر احتیاج به علامت دارد و علامت تانیث 2 چیز است:پ

1-تاء مانند فاطمة-طلحة-تمرة2-الف و آن بر 2 قسم است

1-مقصوره که پیش از آن الف نیست مانند :حبلی و ذکری 2-ممدوده که پیش از آن الف موجود است مانند:حمراء-صحراء پس تانیث مقابل تذکیر است و جناب ابوxیب فرموده:

و ما التانیث لاسم الشمس عیبا            ولا التذکیر قمر الهلال

ترجمه:

نکته قابل توجه این است که در بین علائم تانیث تاء اصل و2 علامت دیگر فرع هستند و بخاطر این موضوع تاء دارای ویژگی های خاصی است که ابتدا شروع به بحث آن بصورت تفصیلی می کنیم:

{فصل اول}:تاء:در این فصل چند مسئله مورد بحث است و میتوان بطور کلی آنها را به چند بخض تقسیم کنیم:

1-انواع تاء2-تقدیر تاء در اسم و علامت آن3-موارد الستعمال تاء 4- موارد عدم الحاق تاء در اسماء

{مسئله اول}:انواع تاء

گفته شد تاء دارای ویژگی های خاصی است و یکی از آنها اینست که تاء بر 2 قسم است:

1-تاء متحرک : که این تاء فقظ ملحق به اسم میشود و مانند کلمه قائمة که این مورد در مسئله سوم بصورت تفصیلی خواهد آمد

نکته:تاء متحرک در هنگام وقف به هاء تبدیل میشود و بخاطر همیت مطلب در بعضی از کتب از تاء بعنوان هاء نام میبرند

2-تاء ساکنه:این نوع از تاء اختصاص به افعال ماضی دارد بطوریکه یکی از علائم فعل ماضی تاء ساکن است اما چنین تائی به فعل مضارع و امر ملحق نمی شود به دلیل بی نیاز بودن از آن بوسیله ی تا< مضارع و بی نیاز بودن از آن به یاء در فعل امر

مطالبی که در این مسئله بیان شد برگرفته از کتاب «شرح التصریح علی التوضیح» می باشد.

دومبن ویژگی تاء که یکی از علامات تانیث است تقدیر گرفته شدن در اسماء میباشد چنانچه جناب ابن مالک در «الفیة» چنین بیان کرده اند:

علامة التانیث تاء و الف      و فی اسام قدّر والتاء کااکتف[1]

نکته:تقدیر تاء فقظ مختص اسماء ثلاثی نیست بلکه در اسماء غیر ثلاثی نیز یافت میشود اما تقدیر تاء به اموری دانسته میشود_همانطور که جناب ابن مالک در «الفیة» فرموده اند: ئ یعرف التقدیر بالضمیر و نحوه کالردّ فی التصغیر[2]_که بطور کلی بر 7 قسم است:1-ضمیر عاءد:اولین علامت تاء مقدر در اسماء ضمیری است که به اسم برمیگردد بطوریکه اگر این اسم مذکر باشد ضمیر مذکر به او برمیگردد و اگر مونث باشد ضمیر مونث به او برمی گردد.مثل کلمات: نار-حرب-سلم در آیات ذیل:

«و اذا تتلي عليهم آياتنا بينات تعرف في وجوه الذين كفروا المنكر يكادون يسطون بالذين يتلون عليهم آياتنا قل افانبيكم بشر من ذلكم النار وعدها الله الذين كفروا و بيس المصير»[3]

ترجمه: چون آيات روشن ما بر آنان خوانده مى‏شود در چهره كسانى كه كفر ورزيده‏اند [اثر] انكار را تشخيص مى‏دهى چيزى نمانده كه بر كسانى كه آيات ما را برايشان تلاوت مى‏كنند حمله‏ور شوند بگو آيا شما را به بدتر از اين خبر دهم [همان] آتش است كه خدا آن را به كسانى كه كفر ورزيده‏اند وعده داده و چه بد سرانجامى است.

«فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتي اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد واما فداء حتي تضع الحرب اوزارها ذلك ولو يشاء الله لانتصر منهم ولكن ليبلوا بعضكم ببعض والذين قتلوا في سبيل الله فلن يضل اعمالهم»[4]

ترجمه: پس چون با كسانى كه كفر ورزيده‏اند برخورد كنيد گردنها[يشان] را بزنيد تا چون آنان را [در كشتار] از پاى درآورديد پس [اسيران را] استوار در بند كشيد سپس يا [بر آنان] منت نهيد [و آزادشان كنيد] و يا فديه [و عوض از ايشان بگيريد] تا در جنگ اسلحه بر زمين گذاشته شود اين است [دستور خدا] و اگر خدا مى‏خواست از ايشان انتقام مى‏كشيد ولى [فرمان پيكار داد] تا برخى از شما را به وسيله برخى [ديگر] بيازمايد و كسانى كه در راه خدا كشته شده‏اند هرگز كارهايشان را ضايع نمى‏كند

«وان جنحوا للسلم فاجنح لها وتوكل علي الله انه هو السميع العليم »[5]

ترجمه: و اگر به صلح گراييدند تو [نيز] بدان گراى و بر خدا توكل نما كه او شنواى داناست

پس ابن 3 کلمه به دلیل بازگشت ضمیر مونث به آ«ها مونث هستند.

نکته:علامتی که بیان شد در محل اشکال است . به این دلیل که چنین علامتی مورد اعتماد و همیشگی نیست به دلیل اینکه در کلام عرب دیده شده که ضمیر مونث به اسم مذکر بازگشت میکند و ضمیر مذکر به اسم مونث بازگشت میکند.مثل:

2-اسم اشاره:دومین علامتی که لازم به ذکر است این است که به اسم اشاره ی کبمه دقت شود یعنی اگر بواسطه ی اسم اشاره ی مونث بر اسمی اشاره شود دلیل بر مونث بودن آن اسم تست مثل کلمه ی :جهنم در آیه ی ذیل:

«هذه جهنم التي كنتم توعدون»[6]

ترجمه: اين است جهنمى كه به شما وعده داده مى‏شد

پس کلمه ی«جهنم» به دلیل اینکه اسم اشاره ی مونث به آن اشاره میکند مونث است

3- ثبوت تاء

میتوان این علامت را در 2 موضع بیان کرد:

1-ثبوت تاء  در تصغیر2-ثبوت تاء در فعل

1-ثبوت تاء در تصغیر:علامت دیگر تاء مقدر بازگشت و ثبوت تاءدر تصغیر است و منشاء این حرف این قاعده است(التصغیر یرد الالشیاء الی اصلها)یعنی تصغیر یک اسم آنره به اصلش برمیگرداند مثل کلمه ی شمس و عین در آیات ذیل:

«و الشمس وضحاها»[7]

ترجمه: سوگند به خورشيد و تابندگى‏اش

در تصغیر این دو اسم گفته میشود:شُمَیسة-عُیَینة

تتمة:علت اینکه برای این موضع 2 مثال ذکر شد اینست که این قاعده مختص اسماء ثلاثی و شبه ثلاثی است و در توضیح اسم ضبه ثلاثی بیان میشود که منظور  از آن اعضای جفتی بدن انسان هستند که تانیث آنها غالبی بوده و پیروی از استعماب عرب میکند و در مقابل اعضای به اصطلاح مزدوجة اعضای تکی بدن هساند که آنها بیشتر مذکرند مثل کلمه:«رأس» بمعنای سر.

2- ثبوت تاء الفعل : علامت دیگر اینست که به فعل یک اسم دقت شوذد که آیا آن فعل مذکر است یا مونث.حال اگر مونث بود که همراه تاء می آید و دلالت میکند که فاعلش مونث است که این تاء همان تاء فعل ماضی است.مثل کلمه ی:«العیر» در آیه ذیل:

«ولما فصلت العير قال ابوهم اني لاجد ريح يوسف لولا ان تفندون»[8]

ترجمه: و چون كاروان رهسپار شد پدرشان گفت اگر مرا به كم‏خردى نسبت ندهيد بوى يوسف را مى‏شنوم

پس کلمه «العیر» به دلیل اسناد فعل مونث به آن مونث است.

4-علامت چهارم که از کتب نحوی استفاده میشود اینست که تاء مقدر در اسم شناخته میشود بواسطه ی حال مونث مقرون به تاء که برای اسم آورده میشود.مثب کلمه : در آیه ی ذیل

 

و مثل کلمه ی الکتف در این جمله:هذه الکتف مشویة

ترجمه: این شانه در حالیکه بریان شده است.

 پس «مشویة» با لفظ مونث به عنوان حال از «کتف» آمده است و دلیل بر مونث بودن کتف به تاء تقدیری میباشد

5و6-نعت و خبر:به وسیله ی مونث بودن نعت(صفت) و خبر یک اسم تانیث آن منعوت(موصوف) و مبتدا به تثدیر تاء حکم می کنیم به دلیل اینکه نعت و منعوت و همچنین خبر و مبتدا باید از جهت تذکیر و تانیث موافقت داشته باشند.مانند:      در آیه ی ذیل

و مانند: در آیه ذیل

و مانند این جمله :الکتف المشویة لذیذة کلمه ی «مشویة» و صفت «لذیذ»  خبر برا ی کتف هستند و از تانیث ایندو تانیث کتف را میتوان نتیجه گرفت.

7-سقوط تاء آخرین علامت تاء مقدر سقوط و حذف تاء است در عدد اسم. که برا توضیح این مطلب میتوان چنین بیان کرد که در باب عدد اعداد 3 تا 10 برای مذکر همراه تاء می آیند و برای مونث بدون تاء می آیند. پس از این مطالب استفاده میشود که چنانچه اسمی همراه عددش آمد  اگر آن عددش بدون تاء بوددلیل است برای تانیث آن اسم اما اگر عدد با تاء آمد دلالت بر مذکر بودن اسم می کند مثل کلمه     در آیه ی ذیل:



[1] -ابن مالک-364

[2] -بهجة المرضیة-364

[3]-الحج/72

[4] -محمد/4

[5] -الانفال/61

[6] -یس/63

[7] -ضحی/1

[8] -یوسف/94

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 11:40  توسط حبیب  | 

الكاتب الكبير: طه حسين

مقدمة: طه حسين (1889-1973) واحد من أهم -إن لم يكن أهم- المفكرين العرب في القرن العشرين.

 وترجع أهميته إلى {الادوارالجذرية -ریشه های متعدد}المتعددة التي قام بها في مجالات متعددة، أسهمت في الانتقال بالإنسان العربي من مستوى الضرورة إلى مستوى الحرية، ومن الظلم إلى العدل، ومن التخلف إلى التقدم، ومن ثقافة الإظلام إلى ثقافة الاستنارة، فهو أجسر دعاة العقلانية في الفكر، والاستقلال في الرأى، والابتكار في الإبداع، والتحرر في البحث الأدبي، والتمرد على التقاليد الجامدة.

وهو أول من كتب عن (مستقبل الثقافة-اینده فرهنگ) بالحماسة التي كتب بها عن (المعذبين في الأرض-رنج در زمین)، وبالشجاعة التي تحرر بها من ثوابت النقل البالية، فاستبدل الاجتهاد بالتقليد، والابتداع بالاتباع، وأقام الدنيا ولم يقعدها حين أصدر كتابه (في الشعر الجاهلي-شعر زمان جاهلی) {الذي كان بمثابة الاستهلال الجذري للعقل العربي المحدث والحديث في آن-که به عنوان شروع ریشه برای فکر عربی به روز و مدرن در همان لحظه}.

ولد طه حسين في الرابع عشر من نوفمبر سنة 1889 في عزبة (الكيلو) التي تقع على مسافة كيلومتر من (مغاغة) بمحافظة المنيا{ بالصعيد الأوسط.} وكان والده حسين عليّ موظفًا صغيرًا، رقيق الحال، في شركة السكر، يعول ثلاثة عشر ولدًا، سابعهم طه حسين.

ضاع بصره في السادسة من عمره نتيجة الفقر والجهل، وحفظ القرآن الكريم قبل أن يغادر قريته إلى الأزهر طلبًا للعلم. وتتلمذ على الإمام محمد عبده الذي علمه التمرد على طرائق الاتباعيين من مشايخ الأزهر، فانتهى به الأمر إلى الطرد من الأزهر، واللجوء إلى الجامعة المصرية الوليدة التي حصل منها على درجة الدكتوراه الأولى في الآداب سنة 1914 عن أديبه الأثير: أبي العلاء المعري. ولم تمر أطروحته من غير ضجة واتهام من المجموعات التقليدية حتى بعد أن سافر إلى فرنسا للحصول على درجة الدكتوراه الفرنسية.

وعاد من فرنسا سنة 1919 بعد أن فرغ من رسالته عن ابن خلدون، وعمل أستاذًا للتاريخ اليوناني والروماني إلى سنة 1925، حيث تم تعيينه أستاذًا في قسم اللغة العربية مع تحول الجامعة{ الأهلية-دانشگاه }إلى جامعة حكومية. وما لبث أن أصدر كتابه (في الشعر الجاهلى-در مورد شعر در زمان جاهلی) الذي أحدث عواصف من{ ردود الفعل المعارضة،} وأسهم في الانتقال بمناهج البحث الأدبي والتاريخي{ نقلة كبيرة فيما يتصل بتأكيد حرية العقل الجامعي في الاجتهاد.}

وظل طه حسين يثير عواصف التجديد حوله، في مؤلفاته المتتابعة ومقالاته المتلاحقة وإبداعاته المتدافعة، طوال مسيرته التنويرية التي لم تفقد توهج جذوتها العقلانية قط، سواء حين أصبح عميدًا لكلية الآداب سنة 1930، وحين رفض الموافقة على منح الدكتوراه الفخرية لكبار السياسيين سنة 1932، وحين واجه هجوم أنصار الحكم الاستبدادي في البرلمان، الأمر الذي أدى إلى طرده من الجامعة التي لم يعد إليها إلا بعد سقوط حكومة صدقي باشا. ولم يكف عن حلمه بمستقبل الثقافة أو انحيازه إلى المعذبين في الأرض في الأربعينات التي انتهت بتعيينه وزيرًا للمعارف في الوزارة{ الو فدية}سنة 1950، فوجد الفرصة سانحة لتطبيق شعاره الأثير (التعليم كالماء والهواء حق لكل مواطن-اینکه اب و هوا حق هر شهروندی است.

وظل طه حسين على {جذريته }بعد أن انصرف إلى {الإنتاج الفكري-تولید فکری،} وظل يكتب في عهد الثورة المصرية، إلى أن توفي عبد الناصر، وقامت حرب أكتوبر التي توفي بعد قيامها{ في الشهر نفسه -در همان ماه-}سنة 1973.

وتحفته (الأيام-روزها) أثر إبداعي من آثار العواصف التي أثارها كتابه (في الشعر الجاهلي-شعر زمان جاهلی)، فقد بدأ في كتابتها بعد حوالي عام من بداية العاصفة، كما لو كان يستعين على الحاضر بالماضي الذي يدفع إلى المستقبل. ويبدو أن حدة الهجوم عليه دفعته إلى استبطان حياة الصبا القاسية، ووضعها المساءلة، ليستمد موضع من معجزته الخاصة التي قاوم بها العمى والجهل في الماضي القدرة على مواجهة عواصف الحاضر.

(ولذلك كانت (الأيام) طرازًا فريدًا من السيرة التي تستجلي بها الأنا حياتها في الماضي لتستقطر منها ما تقاوم به تحديات الحاضر، حالمة بالمستقبل الواعد الذي يخلو من عقبات الماضي وتحديات الحاضر على السواء. والعلاقة بين الماضي المستعاد في هذه السيرة الذاتية والحاضر الذي يحدد اتجاه فعل الاستعادة أشبه بالعلاقة بين الأصل والمرآة، الأصل الذي هو حاضر متوتر يبحث عن توازنه بتذكر ماضيه، فيستدعيه إلى وعي الكتابة كي يتطلع فيه كما تتطلع الذات إلى نفسها في مرآة، باحثة عن لحظة من لحظات اكتمال المعرفية الذاتية التي تستعيد بها توازنها في الحاضر الذي أضرّ بها.)

ونتيجة ذلك الغوص عميقًا في ماضي الذات بما يجعل الخاص سبيلا إلى العام، والذاتي طريقًا إلى الإنساني، والمحلي وجهًا آخر من العالمي، فالإبداع الأصيل في (الأيام) ينطوي على معنى الأمثولة الذاتية التي تتحول إلى مثال حي لقدرة الإنسان على صنع المعجزة التي تحرره من قيود الضرورة والتخلف والجهل والظلم، بحثًا عن أفق واعد من الحرية والتقدم والعلم والعدل. وهي القيم التي تجسّدها (الأيام) إبداعًا خالصًا في لغة تتميز بثرائها الأسلوبي النادر الذي جعل منها علامة فريدة من علامات الأدب العربي الحديث.

 

نبذة عن حياة الكاتب

 ولد طه حسين عام 1889، وعاش طفولته الباكرة في احدى قرى الريف المصري. ثم انتقل الى الازهر للدراسة، ولم يوفق فيه، فتحول الى الجامعة المصرية، وحصل منها على الشهادة الجامعية، ثم دفعه طموحه لاتمام دراساته العليا في باريس، وبالرغم من اعتراضات مجلس البعثات الكثيرة، الا انه اعاد تقديم طلبه ثلاث مرات، ونجح في نهاية المطاف في الحصول على شهادة الدكتوره في باريس. بعد عودته لمصر، انتج اعمالاً كثيرة قيمة منها على هامش السيرة، والايام، ومستقبل الثقافة في مصر ، وغيرها. وهو يعتبر بحق "عميد الادب العربي" نظراً لتاثيره الواضح على الثقافة المصرية والعربية.

وقد نشر الجزء الاول من الايام في مقالات متتالية في اعداد الهلال عام 1926، وهو يُعد من نتاج ذات المرحلة التي كتب خلالها: في الشعر الجاهلي. وتميزت هذه الفترة من حياة الاديب الكبير - رحمه الله - بسخطه الواضح على تقاليد مجتمعه وعاداته الشائعة في كتاباته. ومن المؤكد ان لهذه المرارة دوافعها: فطه حسين فقد البصر صغيراً بسبب جهل اسرته باسس الرعاية الصحية. وهي خسارة فاحشة لا يمكن تعويضها. وقد رفض المجتمع المصري المحافظ الكثير من ارائه في موضوعات مختلفة حين رجوعه من فرنسا

لهذه الاسباب وغيرها، يعتبر الايام  سيرة ذاتية تعبر عن سخط كاتبها بواقعه الاجتماعي، خاصة بعد ان عرف الحياة في مجتمع غربي متطور. الاجزاء التي اخترناها هنا تصف مرحلة مهمة في حياة طه حسين الفكرية: اذ ترسم صورة حزينة لمساعيه للدراسة في الازهر، موضحةً اعتراضاته على نظام التعليم الشائع فيه آنذاك، واسباب عدم نجاحه في الحصول على الشهادة التي نجح من هو اقل منه شأناً وعلماً في

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 1:25  توسط حبیب  | 

نظر مرجع تقلید خود را در موارد زیر بیابید و مستنداً بنویسید:

1. قسم خوردن به زبان فارسی؛

یکی از شرایط قسم این است که به یکى از نامهاى خداوند قسم یاد کند خواه نامى باشد که به غیر ذات مقدّس او گفته نمى شود، مانند «خدا» و «اللّه» یا نامى که به غیر او نیز گفته مى شود، ولى از قرائن معلوم است که مقصودش خداست، بلکه اگر به نامهایى قسم یاد کند که بدون قرینه خدا به نظر نمى آید ولى او قصد خدا را کند بنابر احتیاط واجب باید به آن قسم عمل کند.بنابراین قسم فارسی منعقد میشود

2. قسم خوردن به نام معصومین (علیهم السلام)؛

شرط است که به يكى از نامهاى خداوند قسم ياد كند خواه نامى باشد كه به غير ذات مقدّس او گفته نمى شود، مانند «خدا» و «اللّه» يا نامى كه به غير او نيز گفته مى شود.پس قسم به نام معصومین لازم الوفا نیست

3. قسم خوردن در حال عصبانیت؛

كسى كه قسم ياد مى كند بايد بالغ و عاقل باشد و اگر درباره مال خود قسم مى خورد بايد سفيه نباشد، همچنين حاكم شرع او را از تصرّف در اموالش منع نكرده باشد و از روى قصد و اختيار قسم بخورد، بنابراين قسم خوردن بچّه و ديوانه و كسى كه مجبورش كرده اند درست نيست، همچنين اگر در حال عصبانى بودن بدون اراده و قصد قسم بخورد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 14:4  توسط حبیب  | 

گفتیم که قسم به غیر خداوند ـ مثلاً به پیامبر (صلّی الله علیه و آله)، به کعبه، به قرآن و ... ـ منعقد نمی‌شود. با مراجعه به کتب فقهی مرجع خود بنویسید این گونه قسم‌خوردن ـ صرف نظر از انعقاد یا عدم انعقاد آن ـ جائز است یا حرام؟

ـ قسم خوردن اگر راست باشد مکروه است و اگر دروغ باشد حرام است.

2. اگر کسی قسم خود را معلق به خواست خداوند کند مثلاً بگوید: «والله لأصومنَّ ان‌ شاء الله» قسم او منعقد می‌شود؟ اگر قسم خود را معلق به اراده دیگری بکند چطور؟ (نظر مرجع تقلید خود را مستنداً بنویسید.)

این گونه قسم خوردن منعقد نمی شود و عمل به آن واجب نیست.

3. با مراجعه به کتب لغت یا مصطلحات فقهی، معنی اصطلاح «الیمین الغموس» را بیابید

قسم خوردن بر زمان گذشته را در حالی که قصد کذب کرده باشد می گویند



+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 13:44  توسط حبیب  | 

تمرین

- آخرین مهلت ارسال این تمرین تا تاریخ جمعه 9/10/90 خواهد بود.
اختلاف بين احاديث زير را رفع كنيد:
 وسائل الشيعة : وَ عَنْ بَعْضِهِمْ رَفَعَهُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللهِ (ص) السُّخُونُ بَرَكَةٌ. (وسائل الشيعة: ج 24، ص 402، ح 30891)
 الكافی: عَلِیّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِیّ عَنِ السَّكُونِیّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ إِنَّ النَّبِيَّ (ص) أُتِیَ بِطَعَامٍ حَارٍّ جِدّاً فَقَالَ مَا كَانَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ لِيُطْعِمَنَا النَّارَ أَقِرُّوهُ حَتَّى يَبْرُدَ وَ يُمْكِنَ فَإِنَّهُ طَعَامٌ مَمْحُوقُ الْبَرَكَةِ وَ لِلشَّيْطَانِ فِيهِ نَصِيبٌ. (الكافی: ج 6، ص 322، ح 2)
 الكافی: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ الْقَدَّاحِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ أُتِیَ النَّبِیُّ (ص) بِطَعَامٍ حَارٍّ فَقَالَ إِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ يُطْعِمْنَا النَّارَ نَحُّوهُ حَتَّى يَبْرُدَ فَتُرِكَ حَتَّى بَرَدَ (الكافی: ج 6، ص 322، ح 4)
وجه اختلاف: دو واژه «ساخن» و «حار» به معناى گرم مى‌باشد. بنابراين حديث اول دلالت دارد كه خوردن غذاى گرم بركت دارد و مطلوب است، ولى حديث دوم و سوم دلالت دارند كه خوردن غذاى گرم بركت ندارد و مطلوب نيست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 19:54  توسط حبیب  | 

من تمرین ۹ و۱۱ را قبلا فرستاده بودم ولی الان در وب
ارسال پاسخ

پرسش‌های درس فقه (2)

جلسۀ نهم

 

 

تمرین و تحقیق (الزامی)

دانستیم که مضاربه در تجارت، مزارعه در زراعت و مساقات در باغداری کاربرد دارد. طرح مکرر این سه عقد در کتب فقهی و عدم توجه به مشارکت سرمایه با کار در حوزه های دیگر غیر از تجارت، زراعت و باغداری، این سؤال را به ذهن متبادر می‌سازد که: «آیا ترکیب «سرمایه» و «کار» در حوزه‌های دیگری همچون صنعت و خدمات، مشروع نیست؟» جست و جو برای یافتن پاسخ این سؤال را به دانشجویان عزیز وا می‌گذاریم. برای دیدن بحثی نظری در این خصوص، می‌توانید به جلد چهارم کتاب ماوراء الفقه مراجعه کنید. همچنان‌که برای یافتن نظر فقهی مرجع تقلید خود، به کتب فقهی ایشان مراجعه خواهید نمود.

  چنانچه شرایط شرعیه معاملات در آنها رعایت شود اشکالی ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 22:41  توسط حبیب  | 

تمرین‌‌های درس فقه (2)

جلسۀ یازدهم

 

تمرین و تحقیق (الزامی)

در کتب فقهی بحثی تحت عنوان «حیله‌های شرعی برای فرار از ربای قرضی» مطرح شده است. مضمون این بحث این است که قرض‌گیرنده و قرض‌دهنده می‌توانند با تغییر صورت معامله، آن را به گونه‌ای سامان دهند که در عین حالی که قرض گیرنده مجبور به بازپرداخت مبلغی بیش از اصل مبلغ دریافتی است، اما شکل ظاهری معامله، «قرض ربوی» نباشد. برخی از فقها به استناد پاره‌ای از روایات، کاربست این گونه حیله‌ها را جائز دانسته‌اند. نظر مرجع تقلید خود را در این مورد جویا شوید و به تفصیل بنویسید.

 

با مراجعه به کتب فقهی مرجع تقلید خود، نظر ایشان را در موارد زیر بیابید و مستنداً بنویسید:

ـ تعجیل الدین المؤجل بنقصان

تبديل الدين المؤجل بالحال كما إذا كان لزيد مثلًا دينٌ مؤجل على عمرو بمقدار مائة ألف تومان و كان وقت استحقاقه بعد شهر، فيبيع زيد هذا الدين من عمرو بتسعين ألف تومان حالًّا. هذه المعاملة أيضاً لا إشكال في صحّتها لرواجها بين العقلاء.

و الظاهر أن العقلاء لا يعرفون لمعاملة النقود الورقية إلّا ثلاثة موارد، اثنان منها ما ذكرناه آنفاً و المورد الثّالث هو القرض الذي عرفت أنه لا يجوز أخذ الزيادة، فيه فإذا لم يكن بيع الورق المصرفي لتبديله بنقد آخر أو تبديل الدين المؤجل بالحال، فلا دليل على جوازه، بل الدليل على خلافه لعدم تعارفه بين العقلاء، فيحرم، و لا أقل من وجوب الاحتياط في تركه.
پس اشکالی ذر ان نیست

ـ تأجیل الدین الحال بزیادة

ـ مثلی یا قیمی بودن پول

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 22:35  توسط حبیب  | 

تمرین و تحقیق (الزامی) درس ۱۲

نظر مرجع تقلید خود را در موارد زیر بیابید و مستنداً بنویسید:

1. مواردی که هبه لازم است و واهب حق رجوع ندارد.

هبه در چند صورت قابل برگشت نیست:
1ـ هبه معوضه باشد؛ یعنی در قبال آن چیزی دریافت کرده باشد.
2ـ هبه به ذی رحم (بستگان نسبی) باشد.
3ـ مورد هبه تغییر پیدا کرده باشد مثلاً زمین باشد و در آن خانه ساخته باشند یا پارچه ای باشد و با آن لباس دوخته باشند یا فروخته باشند.
4ـ هبه کننده فوت کند.
5ـ هبه به قصد «قربة الی الله» پرداخت شده باشد.
در این پنج صورت هبه قابل بازگشت نیست.

2. پرداخت کفارۀ مرتکب شدن محرمات احرام در حج توسط غیر سید به سید. (برای یافتن پاسخ این سؤال بهتر است به کتاب مناسک حج مرجع تقلید خود مراجعه نمایید.)

احتیاط آن است که کفاره ی غیر سادات به سادات داده نشود.

-آیا در رسالۀ عملیۀ مرجع تقلیدشما   عقود سه‌گانه سکنی، عمری و رقبی معرفی شده است؟ اگر پاسخ منفی است تألیفات فقهی دیگر ایشان را در این زمینه جست و جو نمایید.

هر سه عقد صحیح است ولی شرایطی دارد.
و منظور از سکنی آن است که کسی مسکنی را مادام العمر در اختیار دیگری می گذارد.
و عمری نیز به همین معناست ولی اختصاص به مسکن ندارد.
و رقبی آن است که آن را برای مدت معینی در اختیار بگذارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 22:25  توسط حبیب  | 

جمع دو روایت

بسمه تعالی

دانشجویان محترم درس اختلاف حدیث سلام علیکم؛
با تشکر از دانش‌جویانی که در انجام تمرین اول مشارکت داشتند، تمرین دوم درس خدمت شما ارائه می‌گردد.
متن روایت را با دقت مطالعه نموده و موارد خواسته شده را رعایت نمایید.
این تمرین تا 20 آذرماه فعال خواهد بود. لذا به نامه‌هایی که پس از این تاریخ ارسال شود، نمره‌ای تعلق نخواهد گرفت.

متن روایت:
شيخ طوسي در باب «التدليس في النكاح و ما يرد منه و ما لا يردّ» دو روايت زير را نقل كرده است :
 رَوَى الحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنْ عَلِیّ بْنِ إِسْماعِيلَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَيْرٍ عَنْ حَمّادٍ عَنِ الحَلَبِیّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللهِ (ع) قالَ إِنَّما يُرَدُّ النِّكاحُ مِنَ البَرَصِ وَ الجُذامِ وَ الجُنُونِ وَ العَفَلِ. (تهذيب ‏الأحكام: ج 7 ص 424 ح 4)
 محمد بن يعقوب عن مُحَمَّد بن يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیّ بْنِ الحَكَمِ عَنِ العَلاءِ بنِ رَزِينٍ عَن مُحَمَّدِ بنِ مُسلِمٍ قالَ: سَأَلتُ أَبا جَعفَرٍ (ع) عَنِ امرَأَةٍ حُرَّةٍ تَزَوَّجَتْ مَملُوكاً عَلَى أَنَّهُ حُرٌّ، فَعَلِمَتْ بَعْدُ أَنَّهُ مَمْلُوكٌ، قالَ: هِیَ أَملَکُ بِنَفْسِهَا إِن شاءَتْ أَقَرَّتْ مَعَهُ وَ إِن شاءَت فَلا، فَإن كانَ دَخَلَ بِها فَلَها الصَّداقُ، وَ إن لم يَكُن دَخَلَ بِها فَلَيسَ لَها شَیءٌ فَإنْ هُوَ دَخَلَ بِها بَعدَ مَا عَلِمَتْ أنهُ مملُوکٌ وَ أَقَرَّت بِذَلِکَ فَهُوَ أَملَکُ بِهَا. (تهذيب ‏الأحكام: ج 7، ص 428، ح 18و الكافی: ج 5، ص 410، ح 2)
تذکر مهم:
در روايت أول عيوبى كه با وجود آن‌ها، زوجين مى‌توانند عقد نكاح خود را فسخ كنند در چهار مورد زير منحصر شده است: بَرَص ، جُذام ، جُنُون ، عَفَل (يك نوع مريضى است كه مخصوص زنان مى باشد) و اين به معناى عدم جواز فسخ نكاح با عیب‌هاى ديگر (غير از اين چهارتا) است. ضمن اين‌كه اين روايت اطلاق دارد و اختصاص به زن يا مرد ندارد. بنابراين، هم مرد نمى‌تواند عقد نكاح خود را در غير اين چهار مورد فسخ كند و هم زن .
در مقابل روايت دوم دلالت دارد كه فسخ عقد نكاح براى زن در اين صورت جايز است: اگر مرد، خود را به عنوان حر (برده نيست) معرفى كند، و پس از عقد معلوم شود كه برده است، در اين صورت زن می‌تواند عقد نكاح خود را فسخ كند.
با توجه به اين‌كه موارد بيان شده در روايت قبلى، با حصر همراه است و اين مورد، در روايت قبلى بيان نشده است، چه طور مى‌توان بين اين دو روایت جمع كرد؟

در پناه خداوند متعال سعادتمند باشید
آموزشیار درس ـ حسام محمدی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

حل تعارض

روایت اول مربوط به جایی است که چیزی شرط  نکرده باشند که منحصر در 4 تاست اما روایت  مربوط به جایی است که شرط ضمن عقد کرده باشند حال یا به نحو شرط مصرح یا به نحو شرط "مبنی علیه".به بیان دیگر حصر روایت اول به صورت نسبی است یعنی حصرش مربوط به جایی است که شرطی نشده باشد اما روایت دوم مربوط به جایی است که شرط کرده باشند                     

  یاعلی

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:50  توسط حبیب  | 

اضافه لفظی و معنوی

این مطلب بنا به درخواست یکی از مخاطبین نوشته میشه:

اضافه لفظی:اضافه اسم فاعل و یا اسم مفعول و یا صفت مشبهه به ما بعدشان را اضافه لفظی می گویند مثل:ضارب زید-مضروب عمرو-کریم الوجه

دلیل اینکه ان را اضافه لفظی می گویند این است که ثمره ی این اضافه فقط در لفظ می باشد و هیچ فایده معنوی (یعنی کسب تعریف) را ندارد و فقط فایده اش جر دادن به اسم ما بعدش است.

اضافه معنوی:در مقابل اضافه لفظی اضافه معنوی می باشد یعنی اگر اضافه اسم فاعل و اسم مفعول و یا صفت مشبهه به ما بعدشان نباشد اضافه معنوی می شود:مثل غلام زید ـ غلام رجل

فایده این اضافه همانطور که گفته شد در معنی می باشد یعنی مضاف از مضاف الیه در صورتی که مضاف الیه معرفه باشد کسب تعریف می کند و در صورتی که نکره باشد کسب تخصیص می کند.

در مثال اول غلام از زید کسب تعریف کرده و  خودش معرفه شده است  اما در مثال دوم بخاطر اینکه مضاف الیه(رجل)  نکره می باشد مضاف از مضاف الیه کسب تعریف نمی کند و فقط کسب تخصیص می کند.یعنی به این صورت معنی میشود:غلامی که برای زید است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 0:17  توسط حبیب  | 

مطالب قدیمی‌تر